یکی از چیزایی که روی خریدش خیلی حساسم " کفش " هست!
و در واقع میتونم خودم را به عنوان یک کلسیونر کفش معرفی کنم که کمد کفشام هر لحظه با خطر انفجار مهیب همراه هست!
انواع و اقسام کفش ها با مدل ها و رنگ های مختلف را در کمد من پیدا میکنید ولی جالب اینجاست که با وجود این همه کفش به دلیل اینکه قد بلندی دارم و زیاد راه میرم (آن هم نه آهسته گستته !...تندتند و پیوسته بویژه الان که ماشینم را هم فروختم و یکی از کاندیدای مدال المیپک دوی استقامت هستم! )
گیر میدم به یکی و دوتا کفش اسپرت و اینقدر میپوشمشون که دیگه نخ نما و پوسیده میشن و همه کلی غر میزن " ماری این همه کفش داری، چرا گیر دادی به این کفش "
اینم از اخلاق های عجیب و غریب و ماریایی ماست دیگه...
بگذریم اینارو گفتم بگم چند وقت پیش گذرم به یک مرکز خرید افتاد و داشتم خیلی بی تفاوت ویترین مغازه ها رو نگاه میکردم بدون هیچ انگیزه خریدی چون قبلش با خودم دعوا کردم بودم که دیگه حق خرید کفش ندارم که ناگهان چشمم افتاد به کفش خیلی خیلی ناز!
یک کفش با پاشنه ده سانت!!! ( قد من رو حدود 180 سانت میکرد!! ) با دکمه هایی با نگین ستاره طلایی روش قرار داشت خیلی فانتزی بود!
منو میگی مگر میتونستم ازش چشم بردارم!!...بی شرف خیلی خوشگل بود!!!
چشمای من عین لنز دوربین فقط زون شده بود روی اون کفش!
و عینه کفش ندیده ها اب دهانم در حال جاری شدن بود!
ولی یکبار قولم با خودم یادم امد با هر مصیب از کنار ویترین رد شدم رفتم تا ته پاساژ ولی دل دیگه وقتی گیر کنه دیگه نمیشه کاریش کرد دوباره برگشتم پشت ویترین هی نگاهش میکردم و تو دلم داشتم خودم و گول میزدم که ارزش خریدن را داره و واسه خودم تجزیه و تحلیل میکردم که ما چند صباح بیشتر زنده نیستیم و باید مطابق خواست دل رفتار نمود!....فکر میکنید چی شد!...اخر خریدمش!!!
و از ترس غرولند سایرین بی سر و صدا بردم قایمش کردم ته کمدم تا در یک مهمانی با پوشیدنش همه رو سوپرایز کنم!
بالاخره روز موعد فرا رسید ...
کفش های جدیدم را پوشیدم انصافا دیگه تو ابرها بودم هم از لحاظ احساسی هم از لحاظ ارتفاعی!
مثل این شاهزاده ها که کتاب روی سرشون میزارن نرم و خرمان سوار ماشین شدم از شانس بدم روز مهمانی باران بدی میبارید ...میتونید حدس بزنید چی شد!؟
درست وقتی به مقصد رسیدیم و درب ماشین را باز کردم و پا گذاشتم بیرون دقیقا با جفت پا رفتم در یک دریاچه گِل!!!!
ضدحال از این ضدحالتر سراغ دارید؟!!؟

امروز بعد از مدتها یک حس قدیمی در من بیدار شد...
خیلی عجیبه واسم ..درست وسط این همه مشغله فکری و درس در زمانی که سعی میکنم فکرم را از همه حاشیه ها دور کنم و فقط به درس و امتحاناتم متمرکز کنم یک یادگاری خاک خورده منو به خاطرات گذشته برد!
ان هم وقتی که داشتم با عجله در کمدم دنبال یک ماشین حساب میگشتم تا ذهنم را از شر ضرب و تقسیم اسوده کنم چشمم در ته کمد به یک کتاب نفیس خاک خورده افتاد یک حس کنجکاوی بهم تلنگر زد و باعث شد اون کتاب را زیر خروارها کتاب دربیارم و با بهت بهش نگاه کنم!
با دیدن اون کتاب لبخندی تلخ روی لبانم نقش بست چون این کتاب نفیس را مدتها پیش از شخصی یادگاری گرفتم بودم و بدون حتی بازکردم جلدش با بی رحمی و بی تفاوتی تمام در ته کمد انداختم و در کمد رو محکم روی کتاب و البته وجدانم بسته و حالا دوباره بعد از سالها...
حس عجیبی دارم ....یه حس وجدان درد و ناراحتی!
درست وقتی که داشتم برای اولین بار کتاب را که در یک قاب زیبا قرار داشت نگاه میکردم یک یادداشت کوچک ازش بیرون افتاد ...یادداشتی که با خطی خوش شعر اشنایی را در ذهنم بیدار کرد و من برای مدتها ان را ندیده بودم !
شاید اگر زمان به گذشته برمیگشت و من محبت خاصانه که در این یادگاری محصور شده را میدیدم و درک میکردم الان اینقدر همجوم خاطرات باعث ناراحتی ام نمیشد...
چقدر زود دیر میشه .
درود
من میشناسین؟ ... مطمئنا خیلی از دوستانم وقتی این سوال رو ببنید یک لبخند ژکوند میزن و میگن بله البته !
اما باید با تمام احترامی که براتون قائلم بگم : واستون متاسفم چون خودم هم خودم را نمیشناسم دارم از این تناقص رفتاری گیج میشم دلیلش را می پرسید الان بهتون میگم:
مشکل اینجاست اون بخشی از وجود من که در ارتباط با جامعه و اجتماع است بسیار فعال و جذاب و مقتدر و کوشا و مصمم و بااراده است اما وای به وقتی که ماری پا به خونه میزاره دقیقا تمام این خصوصیات وارونه میشه ماریای خانه با ماریای اجتماع یکی نیست!
گاهی وقتی تنبلی و رخوت و سستی خودم را در خانه میبنیم شاخ دارم میارم که من همان ادم دو ساعت پیش هستم که با گام هایی مصمم و با افکاری بزرگ در بیرون از خانه در حال حرکت بود!
من کی ام ؟!...این یا اون؟
من در خانه واقعا آدم تنبل و بی اراده ای هستم میگم بی اراده چون واقعا هستم مدتهاست کتاب های گران قمیت زبان انگلیسی و انواع سی دی های اموزشی نرم افزارهای تخصصی را خریدم اما دریغ از یک نیم نگاه فقط در گوشه اتاقم خاک میخورد و هزار گاهی باعث میشد عذاب وجدان خفیفی به سراغ بیاد با خودم بگم از فردا دیگه شروع میکنم به خوندشون ولی وای که هیچوقت این فردا نمی آیند و شخصیت بی اراده من هم از رو نمیره!
مدتهاست که انواع کتابهای کمک درسی را خریدم ولی اصلا و ابداْ علاقه ای به خواندشون ندارم فقط دوست دارم مثل یک آدم تنبل وقتی پا میزارم به خونه موسیقی گوش بدهم یا فیلم ببینم یا به کارهای شخصی مورد علاقه ام بپردازم و این یعنی فاجعه !!
گویا اون شخصیت باراده و مصمم من هر روز پشت در خانه جا می ماند و من خالی و تهی و سست پا به درون خانه میزارم و نمیدانم علتش چیست؟
پریشب شب امتحان بودم گذشته از این که اصلا در سر کلاس حضور نداشتم ولی لازم بود این امتحان میان ترم را حداقل با نمره نسبتا خوبی قبول شوم تا امیدی برای پایان ترم داشته باشم ولی...
فکر میکنید چیکار کردم؟
وقتی امدم خانه نشستم یک چایی داغ خردم یک کتاب شعر خوندم و بعد هم اندکی وب گردی و سرانجام وقتم را با دیدن انیمشین " مری و مکس " سپری کردم و سرانجام برای خالی نبودن عریضه لحظات پایانی بیداری و هوشیاری کتاب بیچاره ای که فریاد میکشید " مرا بخوان " را در دست گرفتم با ذهنی که همه جا بود جز انجا نگاهی به ان انداختم!
نتیجه رو میتونید حدس بزنید تقریبا برگه امتحانم را سفید دادم و فقط با حرص به خودم گفتم بیخیال!
من این ماری بی اراده رو دوست ندارم من دلم میخواد ماریای باشم که تلاشش مورد تمجید همه است
یا به عبارتی.... " خرمن رخوت من شعله میخواد "
کسی کبریت داره؟!



